على محمدى خراسانى
309
شرح منطق مظفر (فارسى)
علّت ، علّت تامّه و كاملة السببيّه باشد يعنى يك علّتى باشد كه داراى تمام اجزاء و شرايط باشد و هيچ جزء يا شرطى متخلف نباشد تا اينكه تمام روزنههاى عدم را بر روى معلول ببندد و معلول واجب الوجود و ممتنع العدم گرديده و به دنبال آن موجود شود زيرا كه « الشيىء ما لم يجب لم يوجد و ما لم يمتنع لم يعدم » و الّا اگر علّت ، علّت تامّه نباشد و ناقصه باشد بديهى است كه با حصول و تحقّق آن ، معلول متحقّق نمىشود ( فى الواقع و نفس الامر ) و از علم به علّت ناقصه هم علم به معلول پيدا نمىشود ( در مقام تصديق ، علم و اثبات ) . مثلا تأثير آتش اين است كه چوب ، فرش يا مادّه قابل احتراق را در صورتى مىسوزاند كه اوّلا ، مقتضى موجود باشد ( آتش ) ثانيا ، مانع مفقود باشد ( رطوبت و امثال آن ) ثالثا ، شرط هم موجود باشد يعنى ( مماس بودن و برخورد و اتصال آتش به آن مادّه ) ، با اين شرايط آتش كار خود را كرده و فرش را مىسوزاند و از علم به اين علّت ، علم به معلول حاصل مىشود . يا مثلا در ايجاد موجودات طبيعى عالم كائنات اعّم از جماد ، نبات ، حيوان ، انسان و يا در ايجاد مصنوعات بشرى كه به دست انسانها ساخته مىشود بايد علّت فاعلى باشد ( خداوند با علل و اسباب موجوده در اين عالم ) و علّت مادّى و غائى و صورى هم باشد تا آن شىء موجود شود و از علم به چنين علّتى علم به معلول حاصل مىشود نه از علم به علّت ناقصه علم به معلول . از طرف چهارم در مباحث قبل مطرح شد كه هركدام از علل اربعه به تنهايى با اين كه علّت ناقصه هستند ، با اين وجود مىتوانند اوسط واقع شده و واسطه باشند در ثبوت الاكبر في الاصغر و براى هركدام مثال آورديم . حال با عنايت به اين نكات اشكالكنندهاى مىگويد : آن علّت تامّهاى كه در كائنات موجود است و با وجود آن تخلّف معلول از علّت محال است و از علم به آن حتما علم به معلول پيدا مىشود علتى است كه از همهء چهار علّت فراهم باشد ( البتّه در مجرّدات چنانچه گفته شد تنها علّت فاعلى و غائى مطرح است ) و امّا يكايك علل اربع ، علّت تامّه نيستند بلكه ناقصه هستند با اين حساب چگونه مىگوئيد : هركدام از اينها در برهان لمّى مىتوانند اوسط باشند و از علم به آنها علم به